
گویند که روزی راست مردی نیک اندیش که حکیمی شهره بود و آموزگاری لطیف طبع، در معونت شاگردان خویش بنشسته بود که سخن از سیاست برفت و هر یک رای خود بروز می داد و لیکن نظر جملگی آنان بر همان بود که عوام معتقدند، که سیاست را والد و والده ای نیست و بر هر که در راه آن پای نهاد هلاکت نصیب گشت، سخن تا بدان جا پیش رفت که در روزگاران، هر که بر مردمان تسلط یافت کم یا زیاد سررشته ای از سیاست داشته است، همگی بر این موضوع موافق بودند، حکیم لبخندی زد و گفت : نه همه آنها ! ..چرا که حکومت بر ابلهان را سیاست لازم نیست. یکی حیرت زده و انکار آمیز پاسخ داد: حتی ابلهان نیز بی سیاست از کنترل خارج شوند و شالوده قدرت از هم پاشند… حکیم او را گفت: نه من را حوصله ی بحث است و نه شما را گوش تسلیم پس روایتی گویم شما را که تمثیل است و مثل را فهم بر شما آسان باشد.
روزی روزگاری در شهری شاید همین نزدیکی، مردمش امتعه واجب از سه تن می خریدند، گوشت را از یکی، شیر را از فردی دیگر و انحصار گندم نیز از آن فردی دگر بود، اولی دام و احشام بسیار داشت، دومی همه گاوهای شیرده آبادی را مالک بود، و زمین های بسیار مایملک سومی بود.. هر سال کدخدایی را یکی از اینان نصیب می آمد، وقتی گوشت و شیر گران می شد، سومی وعده گندم ارزان می داد، مردم نیز می گفتند شیر و گوشت که نتوانیم خورد، اگر این مرد زا به عنوان کدخدا برگزینیم حداقل نان شبمان تامین است، وقتی که گندم فروش کدخدا می شد محصول خود چند برابر قیمت می فروخت، وقتی گندم گران می شد اولی وعده گوشت ارزان می داد، مردم نیز می گفتند اگر شیر و نان نداریم با گوشت می توانیم قوی بمانیم و از فصل سرما به سلامت بگذریم… و بدین ترتیب بود که این منصب بین این سه دست به دست می گردید..تا اینکه روزی غریبه ای به ابادی آمد و احوالات مردمش حیرتش برانگیخت، ظن برد به این سه تن و حق کنجکاوری را ادا نمود و ملتفت گردید که این سه نفر برادرند و این آتش ها به هیزم این سه افروخته شود.. مردم آبادی مطلع نمود و کوس وانفسا ایها الناس کوبید، ملت برآشفتند و آهنگ اعتراض و آشوب نمودند، سه برادر متنبه نگردیدند که هیچ بستانکار نیز بودند که قلبمان شکستید با این نمک به حرامی هایتان، روزگاران طعام شما فراهم کردیم و این به مزد پیش آوردید، تظاهر نمودند که احوالشان برزخ است و قصد ندارند هیچ بیع و تجارت نمایند، کالاهای خود انبار کرده به احدی ندادند، مردم را سخت آمد، نه نانشان بود، نه گوشت و نه شیر… گرسنگی صبرشان لبریز کرد، تجمع کرده تصمیم گرفتند که به شهری دیگر رفته و آذوقه بر گیرند، سه برادر تا آگاه گشتند از این مهم جملگی روانه بیت برادر دیگرشان شدند که شیخی حجره نشین بود، امام جماعت بود و نظرش فتوا.. ملتمس گشتند که چاره ای اندیشد، فردای آن روز سوار شدن بر چهارپایان حرام گردید، سفر به دیگر ابادی ها مذموم گشت و خبر از اطراف خواستن نا شایست… گفتند که شیخا در جای دگر بر خر و الاغ سوار شوند و بر آنها حرجی نباشد، بفرمود آنان عاصی اند از دین و ما به نیت نا صواب اغیار به دوزخ نرویم.
ملت را چاره نبود، از روزی دنیایشان نا امید گشته بودند و از آخرت هراسان.. بار دگر مجتمع گشتند و به خانه سه برادر رفتند..که عزیزان، خوش سخنان، نازک دلان، تنتان سلامت بادا و دلتان خوش، چرا زودتر نفرمودید که خویش یکدیگرید تا زودتر عزت و احتراممان افزون می کردیم؟ خطای خلق ببخشید و بغض و کینه از دل برون کنید … سخن کوتاه کنم که سه برادر از خلق بد برگشتند و عادت قدیم دوباره رواج یافت..سالی این کدخدا و سالی دگر او..و هر سال قلمی از اقلام نایاب وگران می شد ،ولی این بار مردمان نه که ناراضی، بلکه بسیار خشنود بودند و روزی که سه برادر، یا در اصل چهار برادر از قهر و غضب خود برگشتند را روز جشن و سرور قرار دادند و هر سال به یاد آن پایکوبی بکردند…
آری ای پسر، سیاست را آنجا گویند که با هیچ ابزار به منافع دست یابند، بی بیل و کلنگ خانه ای بنا نهند ، از هیچ به همه چیز رسند، اندیشه کنند و با حداقال داشته ها، نداشته ها مرتفع سازند، با بینش ظریف نبود ابزار و امکانات را جبران کنند، که سعادت خود و مردم خویش تامین نمایند و اما حکومت بر ابلهان را سیاست لارم نیست، کافیست که طبعشان بشناسی، بیل و کلنگ خود آورند، معمار و بنا و فعله و کارگر از خود برگزینند، مصالح خود فراهم کنند و بعد از اتمام، خود در به رویت بگشایند و با اکرام خود به تخت ناز قرارت دهند، و تو راست تنها نشستن و نگریستن، نه چندان تفکری لازم است و نه چنان ذکاوتی. …آنجا که همه ابزار فراهم است سیاست به چه کار آید ؟
شاگرد جوان متنبه گردید و دریافت سخن نیک همان بود که استاد بفرمود.
“اجمل الروایا فی التوصیف لطایف القضایا” بقلم عبد حقیر مسکین مستکین شیخ الرضا عظیمیه و الفراریه و الروانیه و الدیزرتریه - دفتر پنجم - صفحه 2367